گفتی باید بگردم دنبال دو چشم
دو چشم که ماندنی باشد ٬
دو چشم که وقتی حضورش را خواستم
دیگر در حسرت نگاهش نباشم
و گشتی و گشتی ٬ گشتی و نیافتی
آمدی ٬ پر از دلواپسی .
آمدی و ندیدی ٬
از پیچ جاده که می آمدی آن دو چشم با تو بود
و تو در حسرت داشتنش هیچ چیز را ندیدی .
چشمانت را ببند ٬ حضور را تجربه کن .
آنجا ٬ درست کمی بالاتر از صدا ٬ دو چشم ، نگران دلواپسی های توست ٬
تو را می بیند و لحظه ای نیست که از دلواپسی هایت داستانی برای دل کوچکش نسازد ....
آنها چشمان من است ...

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشه شده است :
کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است باید انگلستان را تغییر دهم.
بعد ها انگلستان را هم خیلی بزرگ دیدم تصمیم گرفتم تنها شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.
اینک که در استانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول تنها خودم را تغییر داده بودم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!!!!!!
