کاش.....
کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد
کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود
کاش دلها آن قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد
کاش شمع، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید و او را باور می کرد
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود
کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی داد
کاش فریاد آن قدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد
و بالاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و جدایی را رقم نمی زد........


چی میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشمای تو عادت نمیکرد
پرستوی نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نمیکرد
چه میشد اولین روزه جدایی برایم تا قیامت شب نمیشد
وجود پاک و سرشار از امیدم گرفتار سکوت شب نمیشد
چه میشد میتوانستم برایت غزل های بگویم عاشقانه
و یا در اخریم مصرع شعرم بگیرم از وجودت یک نشانه
چه میشد زیر باران نگاهت , گل نیلوفری را دیده بودم
و یا از باغ همسایه شبانه گل مریم برایت چیده بودم
چی میشد زیر سقف نیلی شب کنارم عاشقانه مینشستی
نمیگفتی
مسافر هستی
امشب تو بغض خسته ام را میشکستی
تقدیم به تمام کسایکه یه روزی دلشون شکست و هرگز زخم دلشان مرحمی نداشت






