هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
پنجشنبه 31 خرداد 1386
بی تو هرگز با تو اصلا !‌!‌!‌!

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند بشی و ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته اونی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته کسی که گفت واسه چشمات می میره

بره و دیگه سراغی از تو از نگات نگیره

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن

بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

از خودت می پرسی یعنی ، می شه بره اون زمانی؟

خیلی سخته که توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد اون بهت بگه که چشماش نمی خواد تو رو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب ، چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

اگه چتر نداشته باشن توی دستا هر دوتاشون

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

خیلی سخته چشمای تو واسه اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

 

 

پنجشنبه 24 خرداد 1386
تقدیم به کسی که برام به اندازه ی یه دنیا ارزش داره . . .

 

 

ببین متن پایین رو بخون و تو رو خدا راهنماییم کن .خیلی به کمکت نیاز دارم

 البته نظر هم یادت نره !‌!‌!

 

 

دریغ که رفتن راز غریب همین زندگی است.

 

 

گه گاه دو خط شعر می نویسم که ناچیز است و

 

گویا همه چیز

 

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز         چشم مشتاق و دلواپسی دارم هنوز

 

کاش نقاش چیره دستی بودم تا جنگل سبز چشمان تو را به تصویر می کشیدم . من

 

التماس نگاهت را با مظلومیت تمام فریاد زدم و هر شب نوشته های عریانم رادر کوچه

 

پس کوچه های خلوت شهر به دست نسیم صبحگاهی سپردم . افسانه چشمان تو غریب

 

است مانند برکه ای نا آرام و در حال گریز هر شب از راز چشمان تو نوشتم و تو را با

 

قلمم  به شهر بت رساندم و دست آخر از نامه گذشتم.

 

کاش امشب بغض آسمان با بغض درد آلود من همدرد شود تا غم از دست دادن تو را

 

با نوای غریبانه ای به اوج فلک برسانم و چشمان اشکبارم را در عزای بی تو بودن در

 

گورستان تنهایی سبکبار کنم .

 

دلم یک همدرد می خواهد قلمم همدرد است اما هر چه می نویسم تو را فراتر در نوشته

 

هایم می بینم وووای قلمم کم کم میمیرد و من می مانم و بغضی که در گلو به

 

شیدایی ام دامن زده است . وقتی نمی آیی و خورشید بی وفای چشمانت در پی ابر

 

ها غروب می کند نماز آیات می خوانم شاید تو بیایی اما دردی گریبان گیر سرنوشت

من و توست کاخ کاغذی ما را آب و باد برد.

 

اول دبستان بودم نوشتم : آب و باد و باران !!!

 

ò مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا آب دریا شیرین شودò

 

آرزو می کردم و دوست می داشتم در روزگاری شمع حاکم بود

 

افسوس !

 

دیر رسیده ایم ما گل عشق می کاریم در روزگاری که عشق را نمی شناسیم .

 

 

گل بارون زده ی من     گل یاس نازنینم    می شکنم پژمرده میشم

 

می تونم برای خوبیت     واسه سادگیت بمیرم...

 

 


 

پرواز

 

به یاد او برای تو

 

پرنده با پرواز معنی می شود و آسمان فرصت بلندی است

 

تا به اوج بیاندیشی و دیوانه وار فاصله ها را با آن حقیقت

 

آبی و آفتابی بشکنی و سبکبالی را به تجربه بنشینی ولی

 

یادت باشد که زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت

 

از یاد من و تو برود

 

پس پرواز را به خاطر بسپار چون پرنده رفتنی است.

 

 

 

جمعه 18 خرداد 1386
خبر خبر !‌!‌! امروز تولد منه !

 

با عرض سلام و خسته نباشی خدمت داداش ها و آبجی های گلم:

امروز روز تولد منه.من امروز ساعت ۱۰ صبح ۲۱ ساله شدم.امیدوارم امسال بتونم سال بهتری داشته باشم و روز به روز انسان والاتری شده و به ارزش های والای انسانی روز به روز نزدیکتر شوم.

تا یادم نرفته بذارید یه خبر خوب بهتون بدم.دلم پیش یه نفر گیر کرده  !‌!‌!

اگه کارم باهاش درست شه به همه قول میدم که تمام داستان عشق خودمو براتون بنویسم.

فقط برام دعا کنید که کارم درست شه.اگه کارم درست شه من کاملا متحول میشم و از این رو به اون رو میشم.یعنی ۱۸۰ درجه عوض میشم .

فقط برام دعا کنید.

با  تشکر : داداشی شما ( حسین )

شنبه 12 خرداد 1386
دانلود کتاب !‌!‌!‌!

 

حمام معروف شیخ بهائی

 

حتما" شما هم تا امروز از حمام اسرار امیز شیخ بهائی چیزهائی شنیده اید . ایا می دانید این حمام چگونه کار میکرده است .؟! این دانشمند ایرانی یادگارهای دیگری هم برای ما باقی گذاشته است. در این مجمونه شما با یک دانشمند شگفت انگیز ایرانی اشنا خواهید شد.

 

برای دانلود اینجا را کلیک کنید .

 

 

======================================================

 

 

به تقاضای دوستان از امروز یک سری کتاب برای دانلود اینجا میذارم.امیدوارم مورد علاقه شما واقع شود.البته لازم به ذکر است که کماکان فی السابق دادن نظر الزامی است .

 

 

(پسورد تمام فایل ها کلمه Eskan است)

 

 

دیوان اشعار پروین اعتصامی

 

خلاصه ۱۹ رمان فارسی

 

مجموعه کتای های صادق هدایت

 

برنامه تبدیل تاریخ

 

مصر سرزمین رازها

 

عجایب تاریخ

 

 ۲۰ نکته ویندوزی

 

۱۰ دلیل برای نصب ویندوز servive pack 2

 

زعفران و خواص آن

 

عشق بازی ناپلئون

 

دیوان رباعیات ابوسعیدابوالخیر

 

داستان هایی از امام زمان‌(عج)

 

Gps چیست ؟

 

آموزش اتوکد

 

 انجیل های دین مسیحیت

 

مقالات مهندسی برق

 

مجموعه داستان های هری پاتر

 

 

چهارشنبه 9 خرداد 1386
۱۸ خرداد روز تولد منه . نمیخوای بهم تبریک بگی ؟

               

سالروز اولین گریه ام ...

 

دیوارها هم مرا به سخره میگیرند ، اما من با تو... خدایم ... حرف ها داشتم ... دیوارها میخندند و من ، خون می گریم  ، به سالهایی می نگرم که در حال عبورند ... سالها اعدادی بیش نیستند ، اعدادی که مرا از چگونه زیستن دور می سازند . می خواهم روی سینه دنیا درشت بنویسم :

 

من از اعداد گریزانم ...

 

آه خداوندا ... اشکهایم را ببین ، ببین چگونه بی انتها به تکرارشان می شتابند ، مادامیکه می دانند و هیچ ندارند که بسازند ... آه ... اکنون که 183960 ساعت از اولین گریه ام میگذرد ، توشه ای جز یادت ندارم  ... محتاجت نگاهم دار ، که هیچ نکرده ام ...  

 

حق یار همتون

 

 


 

 

 

 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده


==========================================

 

واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


==========================================


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
وبرای منم این یک سال بی او......... ولی با یاد او......... گذشت

سالی که اولین لحظه هاش اون کنارم بود  ولی تا اخر نبوند

ولی یادش همیشه با من بوده و هست تا اخر دنیا در انتظار امدنش


==========================================

 

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟... تونستم بعضی ازعیب هام رو

برطرف کنم  ؟... تونستم کسی رو نرنجونم  ؟... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

 

 

 

 


 

 

 

سه شنبه 1 خرداد 1386
حکایت پیرمرد و سالک . . .

 

 

 

 

رسم عاشقی

پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود
پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟
سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می کنند
پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی
سالک گفت : چرا ؟
پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند
سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟
پیر مرد گفت : تا راست چه باشد
سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند
پیر مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟
سالک گفت : نه
پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟
سالک گفت : ندانم
پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم
سالک گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم
پیر مرد گفت : ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی .
سالک گفت : برای رسیدن شتاب دارم .
پیر مرد گفت : نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند . ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد .
سالک گفت : ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه ؟
پیر مرد گفت : پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند .
پیرمرد و سالک به باغ رسیدند . از دروازه باغ که گذر کردند .
سالک گفت : حقا که اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند
پیر مرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد .
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری
سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم
پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه کن .
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند
پیر مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد
سالک روزی دگر بماند
پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت
سالک گفت : ندانم خواهم رفت یا نه , اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پیر مرد گفت : با اینکه این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم
سالک گفت : بر شنیدن بی تابم
پیر مرد گفت : دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی
سالک گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پیر مرد گفت : به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالک گفت : این کار بسی دشوار باشد
پیر مرد گفت : آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود
سالک گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم
پیر مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای
سالک گفت : آری
پیر مرد گفت : اینک که با دل سخن گویی کج کرداری را هدایت کن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالک گفت : آن یک نفر را من بر گزینم یا تو ؟
پیر مرد گفت : پیر مردی است ربا خوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار ,او شهره است
سالک گفت : پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پیر مرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی
سالک گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود
پیر مرد گفت : نیک گفتی . اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن , می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟
سالک گفت : همان کنم مه تو گویی
سالک رفت , به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت .
مرد گفت : این سوال را از کسی دیگر مپرس
سالک گفت : چرا ؟
مرد گفت : دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند
سالک گفت : شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند
مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گریی ندانم . خود در احوال مردم نظاره کن
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد . هر آنکس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیر مرد را بوسید .
پیر مرد گفت : چه دیدی ؟
سالک گفت : خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت .
پیر مرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی که هستند نه آنگونه که خود خواهی  .

 

 

   1      2    >>