هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
پنجشنبه 21 تیر 1386
سپیده  جونم بهم گفته که بذارمش تو وبلاگش ...

 

 

تو می آیی یقین دارم که می آیی . . .

 

تو می آیی یقین دارم زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی .

یقین دارم که می آیی پشیمان هم دو دستت التماس آمیزمی آیی به سوی من ولی پرپر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد  . صدایت در گلو بشکسته آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خواند و می گویی که اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد . مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند دگر آن سینه ی پر مهر آن صد سکندر نیست که سر بر روی آن بگذاری و در درون گویی دو دست کوچکش با پنجه های گرم و لغزنده میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد پریشانش نمی سازد ولی آنجا نمی بازد هزاران بار هستی را به پای تو می بازد. زن کوچک چه خاموشست .

تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد . .هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید مبادا بر نگاه دیگری افتد دو چشم من تو را دیگر نمی خواند . به شوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگر در چشم هایت جستجو باشد سراب آرزو باشد لبان گرم و تب دارت روشنی از بهر عمری گفت و گو باشد و عطر صد هزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد .

محال است این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی به لبهایم کلام شوق بنشانی.

محال است این که بتوانی مرا دیگر بگریانی .

تو می آیی یقین دارم تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس آن گرما به جانم در نمی گیرد بر جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد حتی اگر هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی.

 


 

هرگز نگو . . . .

 

هرگز نگو که دوست داری

اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی دهی

درباره احساساتت سخن نگو

اگر واقعا وجود ندارد

هرگز دستی را نگیر

وقتی قصد شکستن قلبش را داری

هرگز نگو برای همیشه

وقتی می دانی که جدا میشوی

هرگز به چشمانی نگاه نکن

وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده

وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است

به کسی نگو که تنها اوست

وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی

قلبی را قفل نکن

وقتی کلیدش را نداری ‌ !  ‌!  ‌!

 

 

 

چهارشنبه 6 تیر 1386
و عشق را شروعی دوباره . . .

 

 

   بهترین روز زندگی


 

"بنام او که یادش در دل تــرنم زیباترین نغمه هــای عاشقـــانه است"

 

با تمام حضـــور سلامت میکنم

با تمام وجــــود تمنایت

با تمام غـــــرور نگاهت

با تمام ســـرور صدایت

 

 

نمیدونم چی بگم. امروز خیلی خیلی خوشحالم.دو ماه پیش در چنین روزی خـــدا نهایت لطفش رو به من نشون داد و من بهترین هــدیه زنــدگیم رو از خــــدا گرفتم. آره،

 

عشق بهــــــــــــــــــــــانه آغاز بود

                                                         

                                                        آغاز قشنگترین صبحدمان زندگی

                 

                  عشق بهانه سبز با هم زیستن بود

                                                        

                                                         و اینــک وصـــــــــــــــــــــــــــــــال

 

 

                           

 

بـــارش خوشبختی است بر آشیــان عاشق ترین دست ها

 

 

 

از اینکه تو زندگیم با تو که تک گل باغ زندگیم هستی  ،  آشنا شدم خیلی خوشحالم و خدا رو به خواطر این آشنایی شکر میکنم . امیدوارم همون کسی باشم که قولشو بهت دادم .

 

 

       

 

 

از اینکه تو زندگیم با تو که تک گل باغ زندگیم هستی  ،  آشنا شدم خیلی خوشحالم و خدا رو به خواطر این آشنایی شکر میکنم . امیدوارم همون کسی باشم که قولشو بهت دادم .

 

چشمان زیبـــایت را دوست دارم ای اوج هستی.ای که تمام خـــاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

 

امشب از آسمــان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم.ستارگان را همچو مروارید های درخشان به تو تقــدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمــانت پناه خواهم آورد.

 

 از جنگل سبز چشمـــانت عبور می کنم و عـــاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقــــایق های سرخ را همچو ستـــارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمــان آبیت می شوم.

 

نــــازنیــن ،امشب به سراغت خواهم آمد و ستــــارگان آسمــانی را همچــو نگین های درخشنده در دستــــانت خواهم گذاشت.

 

ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه ی خوبیهــایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صــــدای مهربانت را در سبــــزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.

 

امشب از جنگل سبز چشمـــانت خواهم گذشت و همیشه نگــاه زیبـــایت را در اعمــاق قـلـب خویش زنده نگــاه خواهم داشت و هر بار با یــاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار در قلب خویش خواهم کاشت.

 

 

ای خــاطره ی سبز من ،با تمــام وجود گلبرگ های یاس عشقت را آبیــاری خواهم کرد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آبــاد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت .

 

 

در مشرق عشق دشت خورشیــد تویی

 

در باغ نگاه یاس امیـــد تـویـی

 

در بین هـزار پونه آنکس که مرا

 

چون روح نسیـــم زود فهمید تویی

 

 

                                               

                                                

 

                                                          با آرزوی اینکه تموم عاشقای دنیا بهم برسند

 

                

                                                              

 _./'._¸¸.•¤**¤•.¸.•¤**¤•..

*•. .•* *امضاء:حسین !

     /.•*•. ¸..•¤**¤•.,.•¤**¤•.*.

 

 

 

شنبه 2 تیر 1386
کتاب دل من . . .

 

 

هفت ...هفت ....هفت

می نویسم هفت ، می خوانم هفت ....دلم آشوب می شود.

می گوید دیدی چشم بر هم زدی شد هفت روز . نگاهش می کنم . شکسته ام ....می گویم یک قرن است انگار ........چشمهام را از چشمش می دزدم و با همه ی توانم بغض ام را فرو می دهم و تلاش می کنم بدون اینکه صدام بلرزد بگویم دلم براش تنگ شده ...

نمی شود ....بغض و اشک ......

دخترک

دلم برات تنگ شده . می فهمی ؟

این آی دی ِ‌خاموش . این آدمک ِ بی نور که می دانم هیچ وقت نه به من نه به هیچ کس ِ ِ‌دیگری لبخند نمی زند دیوانه ام می کند.

بی اختیار دلم می خواهد بغلش کنم . دلم می خواهد بیایی و بگویی سلام . مثل قدیمها .....

می دانی

می ترسم از این حرف ها ،‌از این آدمها ،‌از این نسخه ها ....می ترسم خاک ما را از هم دور کند .می ترسم صدات یادم برود ... می ترسم ...می ترسم .....

دلم تنگ شده است دختر جان. می فهمی ؟

 

                                                                         ...

 

 

 

جمعه 1 تیر 1386
تقدیم به سپیده گلم . . .

 

 

 

 

اگه من عاشقم تویی معشوق من

اگه من زنده ام تویی دلیل بودنم

اگه بخوام حرف بزنم تویی تنها بهونه ی من

اگه بخوام داد بزنم اسمتو فریاد می زنم

اگه من دریا باشم تو پری دریای منی

تو مثل قطره ی بارون مثل رویاهام می مونی

تویه پایان هر راه تو مثل شروع می مونی

تو مثل، نه، تو همه وجودی تو معنی عشقی

تویه آسمون تو تک ستاره ی منی

تو سپیده ی منی تو همه احساس منی

میونه این همه گل تویی زیباترین گل

در اوج قله ی عشق تویی فاتح هر دل

 

 

 


 

 

 

سکوت را به نام تو شکستم

جام ارغوان را سر کشیدم و دراز افتادم

از سبزی سپیداری بلند به آبی آسمانی استوار

هجرت از این آسان تر نباید بودن

با شدت زمان ،

شاخه خشک نفرت را ریشه کن کردم

و در تنهایی کویر گون ، با فلک در آمیختم

کران تا کران نشانت پوییدم

و به دنبالت ،

خرد را پشت خر بستم

در میان اوهام ،

ابدیت را به عشق تو کاویدم

و به سنگی سیاه رسیدم که می خندید

سراپای وجودم را شرم فرا گرفت

و در حصار تنهایی

بودن و نبودن را زمزمه کردم

چشمهایم را شستم و در روشنایی آفتاب تراویدم

سرشار از نگاه تو،

شهوت را وضو گرفتم

و با هوسبازی تو ، به نماز ایستادم ...

 

 


 

 

 

مرا سودای گیسویت

ز ره بردست و می دانی

چرا بیهوده این تن را ،

ز پیش خویش می رانی

نمی خواهی ، نمی خواهی ،

تن بیمار عشقم را

نمی دانی ، نمی دانی ،

دلیل اشکهایم را

که از گرداب خون آشام عشق تو

چه خون دل نهان گشته به اعماق وجود من

که گر یکدم به جای خویش من بودی

وگر واقف به عشق پاک می بودی ،

چو شبنم از سراغ گل ، به یکباره نمی رفتی

به زیر خاک بی احساس ،

نمی رفتی ، نمی رفتی

تو ای تابانی مهتاب

تو ای نمناکی شبنم

که جام ارغوانی  را

به کام من تو بنشاندی

چرا باید مرا اکنون، تو نالایق بدانی عشق

تو این را هیچ می دانی ،

که من بی تو چه دلتنگم ؟

بیا ای نازنین من ، ای عشق رویایی

بیا شعر فروغ برخوانیم و پا کن عیش و مستی را

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را ...