تو می آیی یقین دارم که می آیی . . .
تو می آیی یقین دارم زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی .
یقین دارم که می آیی پشیمان هم دو دستت التماس آمیزمی آیی به سوی من ولی پرپر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد . صدایت در گلو بشکسته آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خواند و می گویی که اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد . مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند دگر آن سینه ی پر مهر آن صد سکندر نیست که سر بر روی آن بگذاری و در درون گویی دو دست کوچکش با پنجه های گرم و لغزنده میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد پریشانش نمی سازد ولی آنجا نمی بازد هزاران بار هستی را به پای تو می بازد. زن کوچک چه خاموشست .
تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد . .هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید مبادا بر نگاه دیگری افتد دو چشم من تو را دیگر نمی خواند . به شوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگر در چشم هایت جستجو باشد سراب آرزو باشد لبان گرم و تب دارت روشنی از بهر عمری گفت و گو باشد و عطر صد هزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد .
محال است این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی به لبهایم کلام شوق بنشانی.
محال است این که بتوانی مرا دیگر بگریانی .
تو می آیی یقین دارم تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس آن گرما به جانم در نمی گیرد بر جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد حتی اگر هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی.
هرگز نگو . . . .
هرگز نگو که دوست داری
اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی دهی
درباره احساساتت سخن نگو
اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستی را نگیر
وقتی قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه
وقتی می دانی که جدا میشوی
هرگز به چشمانی نگاه نکن
وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده
وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است
به کسی نگو که تنها اوست
وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی
قلبی را قفل نکن
وقتی کلیدش را نداری ! ! !






