هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
شنبه 28 مهر 1386
درد ودل

 

تولدی دوباره

 

گریزانم از حرکت دوار دهر , از بی مرامی سرنوشت , از اصوات سرسام ساز ...

و نامردمانی که یاری را بازیچه ای نهادند تا بانی جوری باشند که آنان را رهسپار مقاصدی گرداند که هر لحظه خالق افکار پلیدگونشان باشد ...

و دیدگان اشکبارم بود که شهادت میداد این هیاهوی بی پایان را ...

شمع ها روشن گشتند ,  پروانه باز آمد ... نور را می دیدم ...

و من ... و من ایستادم ...

ایستادم که مرام سرنوشتم را باز سازم  , تا که در این ظلمت بی پایان , دست نامردمان کوردل را به شرم پاکیم , به وقار نگاهم و به حرمت سدس تصمیمم , کوتاه گردانم ...

خداوندا ... ای تو بی همتا ... به رمضانت قسم , روزه دار درگاهت خواهم ماند , تا که عطوفت و رحمت بی انتهایت , ابدیتم را بسان ایستادنم پایدار گرداند ...

 


 

    فریادی در دل شب

 

درد بی پروا به درونم نشانه می رفت و اشک ناگاه در سراشیب قله چشمانم ، بی پرسش از یادم ، رهسپار طریقش بود ... روزگار عمرم بر همین منوال ، پرپر شدن گلهای خاطراتش را نظاره میکرد ...

روزها و ساعتها در این وادی بی مانند ، غافل از تندیس خاطراتم ، گام بر می داشتند و می رفتند ... تا که آن شب ، به ابدیتی راستین ، متولد گردید ...

آن زمان که فریادی در دل ظلمت شب ، سکوت بی پایانم را به نجوایی پر ز آرامش بی سرانجامش ، در هم شکست و کلامی که تا آن شب یارای باز گفتنش را نداشت ، بر زبان جاری نمود ...

کلامی که پژواک ترنم انفاسش را ناله هایی سوزانتر از آن آتشی که بر جانم رسوخ کرده بود ، به نسیمی پاکتر از اشکهای شادمانیش ، دلنواز دیدگان بر هم خوابیده ام میکرد ... که سرانجامش جان سپردن در آغوش ظلمت شب بود که زمزمه حضورش را بر صفحه خاطرم نقش میداد ...

صبر متولد گردید تا پلی باشد برای دستیابی به تندیس عشقی از بارگاه الهی ، یا ربا  ...  اکنون کــه ریسمان این خلقت زیبایت به انتهایش نزدیک می گردد ، بر جـان خسته ام مرحمت فرما ،  تا جان  سپردن در آن ظلمت شب ، همان تندیس را به درونم رهسپار گرداند ...

 


 

     سراب آن دلداده ...

                    اشک بود و آهی ... و فراقی به وسعت ابدیتی بی سرانجام ...

و سرابی بود از آفتابی ،‌ که غروب آکنده از اندوه بی پایان آن ، افق را به دیدگان سرخ جامه اش ، ملموس رویاهای پر ز خاطراتش گردانیده بود ، که در فراق دلداده ای مجنون ، نظاره گر طریقی بود که سرابش بدان رهسپار گردیده بود ...

و نفسهای به خم افتاده اش به امید دیداری دوباره ، همصدای ترنمی بود که گاهشمار دیدار آن سراب را زمزمه میکرد ...

و زمین طریقی بود که آن اشک و آه را به سرانجامی رساند که حتی رویا نیز یارای بازگویی آن یادمان را نداشت ... پایانی که خبر از پیچش امواج گیسوانش را بر گریبانم میداد ...

انتظار به انتهایش رسید ... سراب اینجا بود ... و زمین به آسمان نزدیک گردید تا وصال با ابدیت ، زمزمه حضورش را به هفته ای از وحدت الهی جشن گیرد ...

هجرت به پایانش رسیده بود ، تا حرمت آن سراب را به پیچشی لرزان ، در پناهگاهی ظلمانی ، ابدی گرداند ...

اینجا سرزمینی بود که دلداده ای پایکوبان از وصال آن سراب ، خاطره سازی میکرد ... دریغا که تقدیر بهانه ای شد برای رفتن ... دل کندن ... دیگر شب فرا رسیده بود و سراب آن غروب به پایانش نزدیک می شد ... زمان می گذشت و حسرت بیداد ...

شب آمد و آن سراب در انتظار طلوعی دیگر به پایانش شتافت ...