هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
چهارشنبه 30 آبان 1386
حرف دل . . .

 

به یادگار برای کسی که نه!

برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم تا یادم نرود آنچه که بودم.

چیزی نیست جز دل نوشت های من.

 


سلام ،

 

من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،

 

و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده ،

 


 من  فقط یه آدمم ،

 

یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه

 

و گاهی هم زیادی مغرور ،

 

آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه

 

و با همه زلال باشه !

 

اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!

 

کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده

 

که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ،

 

و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه.

 

به همون خدای آسمونا

 

اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست

 

اینا از عمق وجود م بلند میشه

 

.
.
.

 


این منم که تو را می خوانم

 


نه پری قصه هستم در آفاق داستان

 


و نه قاصدکی در یک قدمی تو

 


کسی که همواره به یاد توست

 


سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

 


برای کفتران چاهی دانه می ریزم

 


و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

 


این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

 


می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

 


که تو مهربانترین مهربانی

 


پس آرام و گرم می نویسم

 


دوستت دارم

یکشنبه 27 آبان 1386
تقدیم به سپیده عزیزم

 

 

خسته شدم از دست این زمونه

می خوام من از خدا پیشم بمونه

تو این زمونه  ی غریب و تنها

می خوام من از خدا یه آشیونه

 

*****************************************

 

تو زندگی من از خدا چی می خوام ؟

به جز سلامتی واسه یدونه !

 

*****************************************

 

دوستش دارم ، آخر التماسم

می خوام من از خدا سر نمازم

دعا کنم که اون پیشم بمونه

به خواطر درد و دل شبونه

 

*****************************************

 

خدای من ، گفتم ازت چی میخوام ؟

با حرفا و کلام عاشقونه

گفتم بهش که من پر نیازم !

بودی شبها فقط تو ، توی رازم

گفتم به اون که من با چشم گریون

بخواطر خوش رویی سپیده جون

 

*****************************************

 

میخوام که اون باشه واسم نشونه

همیشه این کلام یادش بمونه

عاشق شدن برای من یه رازه

نگام بکن ، چشام پر نیازه

 

*****************************************

 

دوستش دارم ، این قلب پر از احساسه

این حرف من برای اون یه رازه

چی کار کنم که اون خودش بدونه ؟!!!!

دوستش دارم فقط اونه یدونه

 

 

 

 

سه شنبه 22 آبان 1386
وقتی بزرگ می شوی …

 

 

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی .

خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود.

اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!

وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود !

آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند !

آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی !

وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی !

و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:

خیلی بزرگ شده!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

 

یکشنبه 20 آبان 1386
تبعیدی ! ! !

 

 

 

کوشیدم تورابه مدرسه ی بومی بفرستم.تا چیزی از عشق بیاموزی چیزی از شعر.چیزی از آیین سوارکاری اما ناظم مدرسه پایان روز اول کلاس تو را پس فرستاد .بعد از این که با معلم هادعوا کردی ودر دامن دختران  آتش به پا کردی! کوشیدم تو را از خاک حافظه ام ریشه کن کنم .اما دیدم که در تار وپودم تنیده ای، همچون خزه ی دریایی  کوشیدم بوی تو را از سلول های پوستم بیرونکنم پوستم کنده شد اما تو بیرون نشدی!

کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم برایت بلیط سفر خریدم چمدان هایت را آماده کردم. در اولین ردیف کشتی  برایت جا رزو کردم.

وقتی کشتی حرکت کرداشک در چشمانم حلقه زد تازه  فهمیدم که در اسکله ام تازه فهمیدم آنکه به تبعید می رود منم نه تو!

 

پنجشنبه 3 آبان 1386
رفتن دلیل بر نبودن نیست!

 

وقت رفتن فرا رسیده است 

 

 سفر به استقبال من آمده است


 
میروم با چشمهای خیس

 

با دلی شکسته 

 

 با دلی پر از درد دل و دلتنگی

 

میروم اما بدان که رفتنم دلیل بر فراموشی

 

و از یاد بردن تو نیست!


 
با چشمان خیس میروم و

 

 با دلی عاشقتر از گذشته به سوی تو بازمیگردم

 

ای نازنینم میدانم  پیش خود ترانه دلتنگی را زمزمه میکنی

 

و اشک میریزی و طاقت دوری مرا نداری

 

 اما بدان که  تا چشم هایت را بر روی هم بگذاری باز میگردم 


 
اشک نریز که غم این دوری در دلم

 

 بیشتر از همیشه شعله ور خواهد شد


 
آرام باش تا من نیز با آرامش به سفر بروم


 
سفری که نمی دانم  بازگشتی خواهد داشت  یا  نه

 

و پایان این انتظار تلخ یک طلوع دیگر

 

 و یک دیداری شیرین خواهد بود  نمی دانم ...


 
برایت یک دنیا شعرهای عاشقانه نوشته ام 

 

 شعر های مرا بخوان و به یاد من باش عزیزم


 
زمان دلتنگی ات خاطرات  عشق را باز کن

 

 و با خواندن شعرهای عاشقانه ام دلت را خالی کن

 

 و باخاطراتم زندگی کن 


 
بگو درد دلت را به من که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است

 

بگو درد دلت را به من که شبهای بی ستاره

 

مرا دلتنگ کرده است...

 

بگو هر چه دل تنگت خواست بگو 

 

 بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است


 
 -
بگو ای عشق که مرا دوست میداری 

 

 اگر بارها به من گفته ای باز تکرار کن این کلمه را

 

 بگو دوستت دارم و بگو عاشق تو هستم 


 
 
ای مهتاب آسمان شبهای تیره و تار من

 

با این فاصله ای که بین من و تو است

 

 چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است؟

 

 آری ستاره میشوم در اوج آسمان 

 

میدرخشم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم


 
زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد

 

آن اشکهای پر از مهرت را درون  چشمهای زیبایت نگه دار

 

 و بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند 


 
عزیزم از این دوری دلتنگ نباش 

 

 به پایان راه بیندیش که بدون شک پایان این راه زیباست

 

 پایان این راه در آغوش گرفتن ماست 

 

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

 

 خود به خود هوس باران را میکنم

 

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

 

 هوس یک کوچه تنها را میکنم

 

آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران

 

بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم


 
-
با آمدنت تمام امید ها و آرزوهایم زنده شدند

 

 و دوباره آهنگ دلنشین عشق  در قلبم نواخته شد

 

 و قناری پر شکسته دلم دوباره در آسمان آبی قلبم

 

 به پرواز در آمد....


 
میدانم که دیگر طاقت اینهمه

 

 عذاب و شکنجه های عشق مرا نداری ...

 

 میدانم که دیگر مثل گذشته مرا دوست نمیداری

 

و میدانم دیگرآتش  عشقت آن چنان که باید شعله ور باشد 

 

 دیگر نیست و میدانم از من خسته و دلشکسته ای 

 

 به من فرصتی دوباره بده و مرا ببخش


 
-
آفرین به تو که توانستی از همه مشکلات و سختی ها بگذری

 

 تا بتوانی با من بمانی شازده کوچولوی من

 

آفرین به تو و این عشق بی پایان تو 

 

 مرحبا به این احساس زیبای تو ماه من 


 
رفتی با خاطراتت با محبتهای دلت با چشمان خیس

 

رفتی اما خیلی زود رفتی 

 

 بدون خداحافظی  بدون یه کلام حرف ناگفته!


 
-
کاش می توانستم صدایی که هر روز به من آرامش میداد

 

 و دلم را آرام میکرد و هر روز با من همدل بود

 

 و درد و دل می کرد را نشنوم!

 

اما نمی توانم…دلم با من راه نمی آید

 

دل من بی طاقت و پر از احساس عاشقی است

 

اما خودم

 

نمی دانم چه بگویم

 

 حرف دلم را گوش کنم

 

 یا حرف خودم را؟


 
-
اگر می بینی عاشق تو هستم  دیوانه تو هستم

 

و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

 

به خدا بدان که این دست خودم نیست!

 

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

 

 و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن

 

 اینهمه سخت و پر از غم و غصه است

 

 بدان که این دست خودم نیست!

 

- زیباترین شعر در میان تمام شعرهایی

 

خوشبوترین گل در میان گلهایی

 

پاکترین عشق در میان همه عشق هایی

 

عزیز دل من در میان این همه دلهایی

 

قله خوشبختی در میان کوه هایی

 

زندگی ام  ، عشقم، نفسم تویی!