یکشنبه 20 آبان 1386
تبعیدی ! ! !

کوشیدم تورابه مدرسه ی بومی بفرستم.تا چیزی از عشق بیاموزی چیزی از شعر.چیزی از آیین سوارکاری اما ناظم مدرسه پایان روز اول کلاس تو را پس فرستاد .بعد از این که با معلم هادعوا کردی ودر دامن دختران آتش به پا کردی! کوشیدم تو را از خاک حافظه ام ریشه کن کنم .اما دیدم که در تار وپودم تنیده ای، همچون خزه ی دریایی کوشیدم بوی تو را از سلول های پوستم بیرونکنم پوستم کنده شد اما تو بیرون نشدی!
کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم برایت بلیط سفر خریدم چمدان هایت را آماده کردم. در اولین ردیف کشتی برایت جا رزو کردم.
وقتی کشتی حرکت کرداشک در چشمانم حلقه زد تازه فهمیدم که در اسکله ام تازه فهمیدم آنکه به تبعید می رود منم نه تو!
