هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
جمعه 4 مرداد 1387
به کدامین گناه ؟‌!‌؟

 

 

 

نه خیال فردا را خواهم؛ نه توبه ی امروز را و نه گناه دیروز  را

 

نه گذر لحظه؛  نه بازی های زمانه؛ هیچکدام مرا نشکست


اما باز میگویند مجرمم چرا؟؟؟


راستی مسافر


دستانم با چند دکمه ی پیراهنت عجین شد؟


پاهایم چند آرزویت را له کرد؟


چشمانم چند خوابت را آشفته کرد؟

 راستی مسافر :وقتی زیر شلاق درد بودی


چند باده به سلامتی من نوشیدی؟


چند بوسه ی گل پرپرت شد؟

 

راستی:وقتی سکوت بود و انتظار

 


چند بار به حرمت دیروز آه کشیدی؟

 

 

 راستی...

 

آن که دیروز مشتاق بود به گناه تو محتاج شد!


تو که دیروز محتاج بودی..


به کدامین گناهم مشتاق هم نیستی؟


شاید به گناه التهاب دیروز و احتیاج امروز...


می دانم که بر لبم فردا را خواندی...


پس شاید به گناه فردا!شاید!

 

 مسافر من هیچ نگفت نگاهم  کرد ونگاهش کردم / مثل همیشه

 

 


و بی اختیار این جملات بر زبانم جاری شد

 

 

 به کوچه های سرد دلتنگی 

 


به دیوارهای بلند عادت 

 

 

به لحظه‌ های انتظار

 


به قلب  نا آرام بی قرار 

 


به چشمان همیشه خیس

 


 به قلب های شکسته/ به سادگی/ به عشق/ به من لعنت

 

جمعه 4 مرداد 1387
تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود ؟!‌؟

به انتظار نشسته ام تا روزی دیگر از روزهای انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگیرم و با آن درد دل کنم
امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛
آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟

نه. حتی در دورترین نقطه از خوشبینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد.فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی    
فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند.

بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گوید و با دیدن چهره ام اشک های کوچکش بر گونه های پر مهرش جاری می شود یا که آن برگ های گردو که ناله های شبانه ام نگذاشته که حتی در این زمستان سرد و بی روح نیز شیرینی لحظه ای خواب بدون شنیدن هق هق های مرا تجربه کنند.
تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود. و خم به ابروی نیاورد .


اینها را ملالی نیست !


از امشب دلم برای دلم می سوزد که باید روز به روز صبور تر شود زیرا روز به روز بر میزان درد فراق افسوده تر می شود و خاطرات کهنه تر. و من جایی مطمئن تر از آنجا برای تلمبار کردن غصه هایم ندارم. کی لبریز شود و طغیان کند آه خدای من


نمی دانم آرزو کنم امشب طولانی تر شود یا کوتاهتر   !  اگر از بعد انتظار بنگرم،امید دارم امشب با چشم بر هم زنی به پایان رسد .
اما آن هنگام که فکر می کنم و می بینم امشب آخرین شبی است که می توانم به رویای محال خود فکر کنم و اشک بریزم و در حالی که دستم را بر روی سینه قرار داده ام، رو به سوی منزل دوست کنم و با خلوص نیت دورا دور ابراز عشق کنم و بوسه ای را به سوی پیشانی اش روانه کنم . از خدا می خواهم که یا امشب را پایانی قرار مدهد و یا عمر مرا کفافگوی دیدن خورشید !

شنبه 18 خرداد 1387
من و دنیای خاطراتم !

 

 

اَگه بی وفـا بشی ،رفیق نیمه راه بشی ،با کـَسی آشنا بشی ،میمیرم


اَگه منو جا بذاری ،رو دلم پا بذاری ،بری تـَکو تنها بذاری ،میمیرم


تو منو خار نکـُن ،منو بیمار نکـُن ،عاشق دیوونهَ تو اینهمه آزار نکـُن


گِله بسیار نکـُن ،شَبَمو تار نکـُن ،جملهء می خوام بـِرَم رودیگه تکرار نکـُن


اَگه بی وفا بشی ،رفیق نیمه راه بشی ،با کـَسی آشنا بشی ،میمیرم


اَگه منو جا بذاری ،رو دلم پا بذاری ،بری تـَکو تنها بذاری ،میمیرم

 

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد

 

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره

 

و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن

 

ادامه مطلب ... ادامه مطلب ...
پنجشنبه 2 خرداد 1387
تنهایی و من ...

 

 

 مرا اینگونه باور کن ..

                                  کمی تنها ..

 کمی بی کس ...

                               کمی از یادها رفته ..

 

              خدا هم ترک ما کرده .

                                 خدا دیگر کجا رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

جمعه 10 اسفند 1386
و  پایان خوشبختی من ...

 

 

سلام درود خدمت تمام دوستان عزیز و بازدیدکنندگان سایت اسکان.

 

فقط چند ساعت تا رفتن من به تهران و معرفی برای ادامه خدمت مقدس آشخوری باقی مانده و در این لحظات آخر ، سعی دارم چند خط به عنوان یادگار برای همیشه در این جا باقی بگذارم.

امروز جمعه 10/12/86 ، یا به عبارتی آخرین روز تفریح و خوشگذرانی در شهرمان (ساری) به اتفاق دوستان است. به قول چارلی چاپلین که در تعریف خوشبختی گفته است : « خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است »

و من هم روزهای خوش خود را سپری رده و از فردا روزگار بدبختی من دوباره شروع میشود.به قول هم خدمتی ها در دوران آموزشی در پادگان مالک اشتر اراک : « چون میگذرد هیچ غمی نیست »

من هم به این شعار استناد کرده و گذر ایام در دوران خدمت را چیز عادی میدانم و معتقدم که باید این گذر ایام را تحمل کرد.

 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

هرطور ممکن دوران آموزشی در پادگان مالک اشتر اراک گذشت.روزهایی که بی آبی و تشنگی ، سردی 35 درجه زیر صفر ، بی غذایی و سخت گیری فوق العاده حاکم بر آن ، همه گذشت  و فقط خاطرات مالک اشتر و عکس هایی که با بجه  ها و هم خدمتی ها گرفتیم ، همچنین دفتر خاطرات روزهای سپری شده در جهنم سبز (پادگان مالک اشتر اراک )  تنها چیزهایی است که بعنوان یادگار تا آخر عمر برایم باقی مانده است .

یکی از قشنگترین خاطراتی از پادگان برایم مانده و هیچگاه فراموش نخواهم کرد، اشعاری است که بچه ها روی در و دیوار پادگان مینوشتند که به چند مورد از این اشهار اشاره میکنم :

 

* یار نازک بدنم ترک من شیدا کرد  /   دید سرباز شدم یار دگر پیدا کرد

 

* شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست  /  این شقایق با نگاهی سرد پرپر می شود

 

* مردی که کوه را از میان برداشت ، کسی بود که شروع به جمع کردن سنگریزه ها کرد .

 

* برندگان هرگز خارج نمی شوند و خارج شوندگان هرگز برنده نخواهند شد .

 

* چترم باز باشد یا بسته ، فرقی نمیکند ، بی تو آسمان دلم همیشه ابریست

 

* به انتظار فصل تو ، تمام فصل ها گذشت

 

* زندگی برگ بودن در کنار باد نیست ، امتحان ریشه هاست ! ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ، زندگی چون پیچک است ،  انتهایش میرسد پیش خدا ...

 

فردا شنبه 11/12/86 ، روزی است که باید خودم را به ستاد فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در میدان ونک ( بالاتر از پارک ملت ) معرفی کنم تا ادامه خدمت مقدس سربازی (آشخوری ) را در آنجا بگذرانم . البته من در تهران ستوان 3 بوده و یک ستاره به عنوان سردوشی یدک کشیده و از جرگه ی آش خوران خارج میشوم. ولی تنها چیزی که باعث عذاب من میشود دوری از دوستانی است که شب و روز با هم بودیم و به هم عادت کرده بودیم.

 

خلاصه دوستان عزیز ، اگه بدی یا خوبی از من دیدید به بزرگی خود ببخشید و پیشاپیش عید نوروز را به شما و خانواده محترم تبریک میگویم و این بار هم تاکید میکنم باز هم به وبلاگ من سر یزنید و مثل همیشه نظر یادتون نره  ، چون نظرهای شما دوستان عزیز است که باعث میشود با تمام خستگی ها و سختی های خدمت به وبلاگ رجوع کرده و آنرا آپ کنم.

 

دوسستتون دارم زیاد زیاد

 

بای تا های

 

 

سه شنبه 22 آبان 1386
وقتی بزرگ می شوی …

 

 

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی .

خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود.

اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!

وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود !

آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند !

آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی !

وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی !

و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:

خیلی بزرگ شده!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

 

   1      2      3      4    >>