هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
جمعه 4 مرداد 1387
گریز و درد !

 

 

 

 

 

 

 

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 

 

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

 

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

 

 

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

 

 

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

 

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 

 

رفتم که با نگفته به خود آرزو دهم

 

 

رفتم،مگو،مگو که چرا رفت،ننگ بود

 

 

عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما

 

 

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

 

 

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

 

رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 

 

در لا به لای دامن شبرنگ زندگی

 

 

رفتم که در سیاهی یا گور بی نشان

 

 

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

 

 

از خنده های وحشی طوفان گریختم

 

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

 

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

 

 

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

 

 

میخواستم که شعله شوم سر کشی کنم

 

 

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

 

 

در دامن سکوت به تلخی گریستم

 

 

نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها

 

 

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

فروغ فرخزاد

 

 

 

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر اما دردناکتر از همه این است این است که کسی نداند باید صبر کند یا فراموش...

 

 

 

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست, شاید آن خنده که امروز دریغش کردی، آخرین فرصت همراهی ماست

 

 

 

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

 

 

 

شنبه 1 تیر 1387
گلچین عاشقانه ها

جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند


شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین

هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک میسازد:1-سیاست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان3- پول بدون کار4-شناخت بدون ارزشها5- تجارت بدون اخلاق6- دانش بدون انسانیت7- عبادت بدون فداکاری


خـــــدایا :تردیدم را به باور ، باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما


عشق مانند یک ساعت شنی است از یک طرف که قلب را پر می کند از طرف دیگر مغز را خالی می کند.


هرگز راهی را که پا خورده است نروید زیرا تنها به جایی می رسید که دیگران رسیده اند.


پرسید چون دوستم داری بهم نیاز داری یا چون بهم نیاز داری دوستم داری؟بهش گفتم : چون دوستت دارم بی نیازترین آدم روی زمینم.

زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبزبهاری جاریست.

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی


آفتاب باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

یکشنبه 25 فروردین 1387
زیبا ترین قلب+جشن فروردینگان

 

 

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت ..

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود....

 

امروز جشن باستانى فروردینگان است.این جشن در روز فروردین از ماه فروردین

) نوزدهمین روز از ماه فروردین) برگزار مى شده است.این جشن ویژه فروهرها یا روان درگذشتگان مى باشد

در این روز خانه ها را مى رُفتند و همه جا را تمیز و آراسته کرده و گل و گیاه و نقل و نبات و آتش و چراغ روشن در سفره مى نهادند و بدین ترتیب روان درگذشتگان را خشنود مى کردند

درایران باستان، ایرانیان از هر فرصتى براى جشن وشادمانى و پاکیزگى استفاده می کردند

 

 

یکشنبه 26 اسفند 1386
سین هشتم چیست؟؟؟!!!

 

 

 

 

 

 

سفره هفت سین متشکل از هفت و فقط هفت قلم می باشد که همگی اونها باید دارای همه خصوصیات زیر باشن:

۱ـ  با سین شروع بشه

۲ـ ریشه واژه کاملا فارسی باشه

۳ـ  منشا گیاهی داشته باشه

۴ـ  خوردنی باشه

 

هیچ قلم هشتمی در دنیا وجود نداره که همه خصوصیات بالا رو داشته باشه. این هفت قلم عبارتند از:

 

سبزی (منظور سبزی خوردنه)+سمنو+سنجد+سرکه+سیب+سیر+سماق

 

برخی از سین های سر سفره که جزء هفت سین به حساب نمی آیند:

 

۱ـ  سکه، سینی از هفت سین ما نیست چون نه ریشه فارسی داره نه منشا گیاهی و نه خوردنیه (سکه عربیه چون تشدید داره(

۲ـ سنبل هم نیست چون ریشه فارسی نداره و خوردنی هم نیست. در واقع فارسی سنبل میشه خوشه که با سین شروع نمیشه

 ۳ـ سبزه هم اشتباهه چون خوردنی نیست. بجای اون باید سبزی قرار داده بشه

 ۴ـ سپند (اسفند) هم نیست چون واضحه که خوردنی نیست.

۵ـ ماهی قرمز، آیینه، کتاب، شمع و ... هم بخشی از هفت سین نیستن چون با سین شروع نمیشن و بیشترشون شرطهای دیگه رو هم ندارن ولی به عنوان تزیینات جانبی سفره هفت سین استفاده می شن.

علاوه بر اینکه هر یک از این هفت تا سین نشانه و سمبلی هستن، خیلی خیلی جالبه که هیج سین هشتمی با مشخصاتی که گفته شد وجود نداره.



در کشورهای مختلف هفت سین‌های متفاوتی پهن می‌شود، حتی در برخی از نقاط ایران و دیگر کشورها به جای هفت سین، هفت شین پهن می‌کنند، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:


·
سبزه : نماد خرمی و نو زیستی

 
·
سرکه : نماد شادی ( میوه درخت تاک در ایران میوه شادی خوانده میشد)


·
سمنو : نماد خیر و برکت

 
·
سیب : نماد مهر و مهرورزی

 
·
ســیر : نگهبان سفره ( در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند (


·
سماق: نماد مزه زندگی


·
سنجد : نماد حیات و بزر حیات

 

 

شنبه 4 اسفند 1386
و باز هم بوی بهار آمد . . .

 

 

می شنوی؟بوی بهار می آد.بوی خوب نو شدن.اسفند ماه که می آد همه خود به خود یه جورایی به تکاپو می افتن.یکی تو ذهنش این تکاپو شروع می شه و یکی در عملش.عده ای شروع می کنن به خرید کردن و خانه تکانی و ... در واقع حس اومدن سال جدید و به وضوح می تونید تو صورتش و اعمالش ببینید. و عده ای هم تو ذهنشون به تجزیه و تحلیل می پردازن که چه جوری سال جدید و شروع کنن و چه جوری خرج کنن تا برای سال جدید کم نیارن و ...و خلاصه هر جور افکاری که بشه اون و ارتباط داد به سال جدید.زندگی گویی با اومدن سال جدید تغییر می کنه.عده ای تو افکار و عقایدشون دستی می برن و اون و به شدت عوض می کنن و عده ای هم دلشون و از کینه ها و نفرت ها پاک می کنن.تغییر و تحول تو زندگی خیلی لازمه و شروع سال جدید بهترین فرصته که آدم خودش و تغییر بده و عیب هایی که داره و از خودش دور کنه و به جاش خوبی ها رو جایگزین کنه.

 زندگی با بهار شروع می شه و در تابستان به ثمر می شینه.تو خزون ادامه پیدا می کنه و در زمستان تموم می شه.

 قدر تک تک لحظه های زندگیتون و بدونید چون لحظه ی خوشبختی همین لحظه ایه که بدون فکر کردن به مشکلات زندگی سپری می شه.قطعا همه ما مشکلات خاص خودمون و داریم که گاهی باید باهاش دست و پنجه نرم کنیم اما این و بدونید که بعضی اوقات بدون فکر کردن به مشکلات هم می شه احساس خوشبختی کرد و این خوشبختی گاهی چنان شیرینه که می شه با یک انرژی مثبت به جنگ با سختی ها و ناملایمات زندگی رفت و دیو مشکلات و از پای در می آورد البته اول از همه با توکل به خدا!!!

 

 

یکشنبه 20 آبان 1386
تبعیدی ! ! !

 

 

 

کوشیدم تورابه مدرسه ی بومی بفرستم.تا چیزی از عشق بیاموزی چیزی از شعر.چیزی از آیین سوارکاری اما ناظم مدرسه پایان روز اول کلاس تو را پس فرستاد .بعد از این که با معلم هادعوا کردی ودر دامن دختران  آتش به پا کردی! کوشیدم تو را از خاک حافظه ام ریشه کن کنم .اما دیدم که در تار وپودم تنیده ای، همچون خزه ی دریایی  کوشیدم بوی تو را از سلول های پوستم بیرونکنم پوستم کنده شد اما تو بیرون نشدی!

کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم برایت بلیط سفر خریدم چمدان هایت را آماده کردم. در اولین ردیف کشتی  برایت جا رزو کردم.

وقتی کشتی حرکت کرداشک در چشمانم حلقه زد تازه  فهمیدم که در اسکله ام تازه فهمیدم آنکه به تبعید می رود منم نه تو!

 

   1      2    >>