هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
پنجشنبه 30 خرداد 1387
آیا می توانید عاشق شوید؟ ( عشق )

www.nanjoon.net

 

عاشق شدن نوعی اعتماد کردن است، اعتماد به خوب بودن و دوست داشتـنی بودن خود و طرف مقابل." پس عاشق شدن شما به این بستگی داره که چقدر اهل اعتماد کردن هستید.

"همیشه چیزی برای اینکه عاشق آن شویم وجود دارد. وقتی عاشق می شوید حس می کنید ستاره ای دارید که هرگز غروب نمی کند و آن ستاره در چشمان شما سوسو می زند. نباید بگوئید من عاشق تو هستم مگر اینکه اول معنی عشق را درک کرده باشید. خود را بیازمائید و قبل از عاشق شدن ببـینید که چقدر مفهوم عشق را در نگاه مادر ، پدر یا دوستان تجربه کرده اید؟ آیا عشق مادر را زمانی که یک فنجان قهوه به پدر تعارف می کند دیده اید؟ آیا تا کنون عاشق کسی شده ای که از تو متنفر است؟ ...

عشق یعنی اینکه وقتی من روی صحنه هستم پدرم تنها کسی است که برایم دست تکان می دهد. یادم نمی رود که همیشه مادرم می گفت پدرم خوشتیپ ترین مرد دنیاست.

عشق کالایی نیست که از بـیرون بخری و به رخ معشوقت بکشی ، کالای تو خود تو هستی. اگر می خواهی کسی عاشق تو باشد ، خودت باش. اگر سعی کنی کس دیگری باشی و یا مثل شخص دیگری لباس بپوشی پس به طور غیر مستقیم به معشوقت می گویی فرد دیگری وجود دارد که از من بهتر است و من سعی می کنم مثـل او باشم و تو باید عاشق او باشی."

 

یکشنبه 26 فروردین 1386
داستان شعر زندگی . . .

 

                                           

فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم 

                                                   بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

                                                   آدم آورد در این دیر خراب آبادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

                                                   که در این دامگه حادثه چون افتادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

                                                   به هوای سر کوی تو برفت از یادم

میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست

                                                    که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

                                                     یارب از ما در گیتی به چه طالع زادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

                                                     چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

 

محاکمه عشق...

 

جلسه محاکمه عشق بود

 

و قاضی عقل ،

 

 عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود

 

یعنی فراموشی ،

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

 

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی

 

ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

 

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

 

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند

 

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

 

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند !

 

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده

 

چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟

 

قلب نالید : من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

 

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند

 

و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم .

 

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم...

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 26 فروردین 1386
کاش بودی تا . . .

 

 

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره

لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره

 

اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا را دیدی

یه جوری ازش بپرس که دلامون چرا اسیره

 

باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی

میدونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره

 

اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی

دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیره

 

چشمای تو شده خسته بغض آرزوت شکسته

اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره

 

بهتره بیدار بشینی اونو توی خواب ببینی

واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره

 

خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم

التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره

 

نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن

خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره

 

چی بگم شبم هروم شد ندیدم اونو حروم شد

کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش میمیره

 

کاش بودی یه قطره بارون واسه طرح نامه هامون

به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره

 

 

 

یکشنبه 28 آبان 1385
انتخاب عنوان با شما . . .

 

 

نازنینم! نمیدانم تو میدانی؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده

  سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی

  ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون

   شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی

   ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم .

  جز تو ای دور از من از همه بیزارم...


من خدا را دوست دارم چون مرا ، با دل تو ای مهربانم آشنا کرد

دست مرا در دست تو نهان کرد ، و من بودن را به ما شناس کرد

من خدا را دست دارم چون تو را ، بهترین یارم ، دوست من نمود

آن زمان که در تاریکی اسیر بوده ام ، راه انوار الهی را به روی من گشود

من خدا را دوست دارم چون که ما ، عشق را همچون لباسی بافتیم

پر گشودیم با دلی از عشق ، در افق های بی کران ، مهربانی یافتیم

مثل ما بودند اگر مردم همه

ظلمت شبها ، چون آسمان ، آبی و تابان بود.


بیا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق شویم وقرار بگذاریم که هیچ شقایقی را نچینیمو خار هیچ گلی را جدا نکنیم تا همیشه سوز

عشق را دریابیم و یادمان نرود عاشق بمانیم.

با تو می توانم بهترین شعر ها را بسرایم و عاشق انسان عالم باشم.

با تو می توانم خدا را بهتر ببینم و صدای نفس های شقایق ها را بشنوم.

فردا روز بزرگی است. روز پیوستن من به تو، روز گسترش آسمان و روز بیداری جاودانه ستاره ها.


بر سر در شهر عاشقی نوشته اند:
 
 معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز...
 
 من از بوی نگاه نازنینت، خاطره ها دارم! دستم به بودنت عادت دارد و با این همه نیاز...
 
 در سر برگ دفتر شعرم نوشته ام: چشمت همه ناز است و قلبم همه نیاز!...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به غنچه ها نگاه مى کنم که با دهان نیمه باز ، به یک نقطه خیره شده اند .

 دستى زیر چانه دارند و غرق تماشایند . مى دانم اندیشه اى لطیف ، آن ها را به خود مشغول

کرده است ، چقدر به من شباهت دارند ، تردید ندارم که عاشق اند !!


بر دریچه ى قلبم نوشتم این جا خانه ى توست .

 جایى که خانه ى توست سراى هیچ کس نیست .

بر دریچه ى قلبم نوشتم : ورود هر کس جز تو ممنوع ، غافل از اینکه تو قبل تر

 از این ها وارد شده بودى .


به چشمانم آموختم چگونه بنگرند هر آندم که در مشغله ى نگاه ها سرگردانند .

 به چشمانم درس پاکى و صداقت را یادآورر شدم هر آندم که در دریاى نگاه ها

ناپاکى و دروغ موج مى زند

 به چشمانم آموختم در زاویه ى دید هیچ کس جز تو نباشد هرآندم که ما بین هزاران چشم اند .


 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.
 
 برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده .
 
 برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.
 
 برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.
 
 برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .
 
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر .
 
 برای عشق وصال کن ولی فرار نکن .
 
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن .
 
برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .
 
 برای عشق خودت باش ولی خوب باش ....
 


یکشنبه 28 آبان 1385
وقتی دلت میگیره . . .

 

 

وقتی دلت میگیره ..

وقتی دلت آواره میشه ..

وقتی هیچ سرپناهی نداری ..

وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..

وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش

 

فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...

وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ..

وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..

او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی

 

 که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...

سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...

ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟

اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ...

 اونوقت تو برنده ای

حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که

 

بدست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی.


تفاوت بزرگی است

                                 تو وقتی تنها می شدی به من فکر می کردی

                                 من وقتی به تو فکر نمی کردم تنها می شدم

 


اشک ای مونس شبهای غمم بنشین روی لب نازک تنها گل من

 لمس کن یا که ببوس از بر من کنج لبش چون تویی محرم تنها گل من

 از تمام بدنم راستی این دل تنگم به صدا آمده است که چرا اشک شده محرم اسرار تنم من

 که خود مأمن صدها گل تنها هستم من

 که خود محرم اسرار غریبان هستم پس چرا من نشدم محرم تنها گل تو

 

 

 

 

 



کاش نمی دیدمش.....کاش نمیشناختمش.......

کاش دوستش نداشتم

کاش بهم نمیگفت دوستم داره.......

کاش اون جریان لعنتی پیش نمیومد.....کاش دلمو نمیشکست

کاش نمیبخشیدمش.....

کاش دوباره دلمو نمیشکست.....

کاش دوباره نمیبخشیدمش.......

کاش این دل نبود  کاش او نبود   کاش من نبودم.

حالا به جایی رسیدم که میبینم اگه فراموشش نکنم نابود میشم

این روزا بعضی ها وقتی یه مدت با یه کسی دوست بودن فکر میکنن اینقدر دوست بودن  که وقت خیانت از راه رسیده

عزیزی بهم گفت کسی که یه بار تونست دل کسی رو بشکنه

بازم میتونه بشکنه ................

حتی میتونه بدترم بشکنه............

جوری که دیگه نشه تیکه هاشو جمع کرد

میگن شکستن دل یه نفر گناهش سنگین تره از شکستن بال فرشته ها س

نمی خوام دیگه گناهی پای اون نوشته بشه....اونم به خاطر شکستن دل من!!!

 

یکشنبه 28 آبان 1385
شاید آخرین نوشته...!

 

ای کاش وقتی نیلوفری می گرید نگوئیم کاری از دستمان بر نمی آید ،

می توانیم شانه هایمان را با سخاوت در اختیار هق هقش بگذاریم .

عادت کنیم اگر در یک شب تاریک مهتاب شدیم

نوری بر ویرانه کلبه ای بخشیدیم ،

 روزی نیش خنجر نشویم قلب نقره ای ساکنان او را بشکافیم .

اگر به عابری خسته از راه گفتیم دوستت دارم

چشمان پر از ناز و تمنای او را به این بهانه شبنمی نکنیم ..!


...!

چه عذاب بزرگی است
وقتی که من تمام تنهایی را به دوش می کشم
و سخت ترین لحظه های انتظار را

با شکیبایی خود قسمت می کنم
.
آرزوی محالی ست
درک دستهای تو
از انتهای تنهایی ستاره های چیده شده
و سفره های خالی احساس
که مهربانی سایه ها رنگینش کرده است
تو حتی
از فکر این عذاب هم عاجزی

و من هر روز
تحلیل می روم 


دلم برای کسی تنگ است ...!

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است

دلش برای دلم می سوخت که همچو کودک معصومی

ومهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی . . .

 

دگر کافی است...!

 

   1      2      3      4    >>