هشت بهشت
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...
شنبه 7 اردیبهشت 1387
گزیده ای از کتاب دل نیلوفر عزیز

 

 

شمعی بودم که گرمای نگاهت به ان روشنی بخشید .نورش مشعلی بود که راه ارزوها را به من می نمیاند.

 

قطره هایش جاده های ارزوهایم را هموار می ساخت

 

اما..


دریافتم دلت به گرمای شمع دیگری گرم است  .


پس هم چنان سوختم و سوزش قطره هایش بر دلم یادر اور اولین گرمای نگاهی است که شمعی خاموش را روشن ساخت.

 

چه می شد اگر می امدی و قطره های سوخته ام را جمع می کردی و با نخی از عشق من را دوباره می ساختی..

 

امیدوارم از نوشته ی این نویسنده ی کوچولو خوشتون اومده باشه.

 

یه سرس هم تو ی کلبه ی تنهایی ما بزنید خوشحال می شم.

 

***************************************************

با تشکر از نیلوی عزیز که منو محرم دونسته و اسرار دلشو تو وبلاگ من بیان کرده.امیدوارم تمام شما عزیزان بیننده و بازدیدکننده از وبلاگ اسکان منو محرم اسرار دونسته و تراوشات ذهنی خود را به عنوان تحفه و یادگار در این وبلاگ به یادگار بسپارید.

***************************************************

 

منتظر حضور گرمتان هستم.